|
گل پسری جونم پاک ترین هدیه آسمانی
| ||
|
گلکم بالاخره اسباب کشی تموم شد....اسباب کشی عجله ای ، در عرض 4 روز از خونه قبلی جمع شد و تو خونه جدید چیده شد.....خدایا شکرت که به سلامتی سپری شد.... دست مامان گلم و خواهر عزیزم و دخترخاله نازنینم درد کنه....از خدا میخوام همیشه دلشون شاد باشه و هر چی از خدا میخوان بهشون بده امروز نتم وصل شد و اولین کاری که کردم واسه گل پسری نوشتم آخه خیلی دلم واست تنگ شده بود مامان جونی امروز وارد هفته ی 35 شدیم قشنگ من.....روز شنبه 23 اردیبهشت نوبت دکتر داشتم.....سونو کرد....گفت همه چی خوبه فقط مشکلی که هست این که شما نچرخیدی پسمل طلای من ، الان باید سرت پایین باشه و پاهات بالا که متاسفانه شما هنوز سرت بالاست و داری دنده های منو میشکنی و پاهات پایین و دقیقا رو مثانم.... فکر کنم جات کم و تنگه گل پسرم واسه همون نمیتونی بچرخی...الهی فدات بشم دکتر گفت احتمال چرخیدنت فقط 5 درصده و این یکم خطرناکه چون بچه ی به پا احتمال پیچیدنبندناف دور گردنش زیاده نبرم و .... و من کم نگران بودم که حالا هزاران برابر نگرانیم بیشتر شده...... اگه تکوناتو حس نکنم در هر لحظه و مشغول هرکاری که باشم تو فکرم توئی....شبا تا صبح خوابم نمیبره و دارم آیــت الکرسی میخونم و به شکمم فوت میکنم که خدایی نکرده طوریت نشه... خدایا ازت خواهش میکنم خودت کوچولوی منو حفظ کن.... نمیخوام فکرای بد بکنم واسه همین به خدا میسپارمت پسمل کوچولوی من.... خونه ی جدیدمونو خیلی دوست دارم مخصوصا که اتاق تو هم چیده شده و خیلی خوشگل شده و من عاشقشم .....دست خاله شیرین جون درد نکنه که اینقد نقاشیای قشنگی واست کشید و وسایلاتو چید هر روز 100 بار میرم تو اتاقت همه چی رو نگاه میکنم....به امید اینکه به سلامتی به دنیا بیای و تو اتاقت بازی کنی و من کیف کنم....
[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 14:8 ] [ maman joon ]
سلام گل طلای من خوبی؟ وروجکم الان 33 هفته و 4 روزه که با همیم...خدایا شکرت که تا الان همه چی به سلامتی و خوبی پیش رفته پسر قشنگم الهی بمیرم که جات توی شکمم تنگ شده....میدونم خیلی سختته عزیزکم ولی مامانی منم خیلی اذیتم، پوست شکمم نازک شده و تکون که میخوری دردم میگیره؛ همشم ماشالله سمت راست مامانی میچرخی....وای پسملی بعضی وقتا پهلوی راستم میخواد سوراخ بشه الهی فدات بشم که یه طور خاصی تکون میخوری انگار همه هیکل کوچولوتو بالا پایین میکنی قربونت برم من....بابایی از حرکاتت خندش میگیره، هی میگه چرا اینجوری میکنه!!!! فرشته ی کوچولوی من به خاطر برکت وجودت و خوش قدم بودنت داریم خونمونو عوض میکنیم میریم یه جای بهتر و یه خونه ی بهتر....خیلی خوشحالم.... همین الان مامانی مریم و خاله افسان و خاله شیرین با امیرعلی کوچولو تو راهن که بیان اینجا وسیله هارو جمع کنن و اسباب کشی کنیم و بریم خونه جدید..... خیلی شرمندشونم پسملی ایشالله بتونم جبران محبت هاشونو بکنم....ایشالله همیشه سالم باشن تازه خاله شیرینم میاد تا اتاق شمارو نقاشی کنه هوراااااااااااااااااااااااا اینقد ذوق دارم که زود سیسمونیتو بچینم.... دیگه چیزی نمونده که انتظارمون تموم بشه، ایشالله که به سلامتی بیای تو بغلمون... به امید روزهای زیبای آینده.... بوس بوس واسه آقا کوچولوی خودم [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:8 ] [ maman joon ]
شیطونکم داری کم کم بزرگ میشی ماشالله.... دیگه از روی شکمم حالتات مشخصه....اینقد خودتو کش و قوس میدی....نمیدونم چقد خسته ای عزیز کوچولوی من بشی آرامش من. بابایی اینقد هوامو داره ولی ناقلا به خاطر شماست ها خیلی دوستش دارم گل پسری....همه امیدم تو زندگی بعد از خدا بابا جونی هست و بعدشم که تو پسر قشنگم....الهی که مثل بابا جونی بشی...یه مرد خوب و دوست داشتنی.... با دستای کوچولوت واسش دعا کن گل مامان.....دعا کن سایش همیشه رو سر ما دوتا باشه... آخه من بدون بابایی میمیرم....دعا کن خدا قوت و تواناییشو زیاد کنه.....الهی فداش بشم خیلی خسته میشه......شبا که میاد خونه چشاش قرمز قرمزه از خستگی خدایا شکرت که وابستشم.....خدایا شکرت که اینهمه دوستش دارم.....خدایا شکرت که تو زندگیم قرارش دادی.....خدایا شکرت....
همسری جونم: ازین عادت با تو بودن هنوز.....ببین لحظه لحظم کنارت خوشه همین عادت با تو بودن یه روز.....اگه بی تو باشم منو میکشه امیدوارم قدر اینهمه محبتت رو بدونم خدا جوووووووووووووووووووووونم امروز سه شنبه 29 فروردین 1391 هست و من و پسملی 30 هفته رو با هم سپری کردیم و به امید خدا واره ماه 8 شدیم....خدایا سپاسگزارتم پسمل طلایی جونم قربون قدمات بشم خوش قدم من....زندگیمونو سرشار از برکت وجودت کردی قشنگ نازنینم... خدایا... میدونم که هستی... حست میکنم با تمام وجودم... میدونم که نگاهم میکنی... پس دلیلی برای نا امیدی ندارم... مرسی که هستی خدا جونم [ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 1:45 ] [ maman joon ]
سلام گل پسر مامانی.... چطوری عشق کوچولوی مامان؟ امروز سه شنبه 22 فروردین 1391 هست و پسمل عزیز من 29 هفتش تموم شد هورااااااااااااااااااااا مامانی جونم وارد هفته ی 30 شدیم... خدایا شکرت پسر قشنگم مامانی چند وقت بود که همش نگران تکونات بودم....همش حس میکردم کم تکون میخوری، هی غصه میخوردم خوشملتو شنیدم و هزار بار خدارو شکر کردم، دکتر گفت همه چی خوبه و بهم برگ پذیرش بیمارستان داد که خدایی نکرده اگه زودتر دردم گرفت داشته باشم. بعدم رفتیم سونوگرافی و تا ساعت 1.30 معطل شدیم تا نوبتمون بشه و بعدشم که شما عزیز کوچولومو دیدم، وااااااااااااای خدا این چه حسیه که تو اون لحظه هیچی دیگه نمیدیدم فقط میخواستم از زبون دکتر بشنوم که سالمی و همه چیزت خوبه که خداروشکر دکتر همینارو گفت و خیال من و بابایی رو راحت کرد و به من اطمینان داد که شما تکون میخوری ولی ممکنه من متوجه نشم....خدایا شکرت. کمک کن همه ی نی نی ها صحیح و سالم باشن بعدم که سه تایی رفتیم رستوران، من و شما و بابا جونی.....گرسنت شده بود اینقد تو دلم وول خوردی تا غذامونو آوردن... گل پسری جونم امروز بابایی همش میگفت خیلی دوستت داره و من از شنیدن این جمله عشق میکردم امروز خیلی خوشحال شدم، خدایا دل همه رو شاد کن.... پسر طلای من قول بده خوب رشد کنی، بزرگ بشی و به سلامتی بیای تو بغل من و بابایی که بی صبرانه منتظرتیم خدای عزیز و مهربونم همیشه هوامو داشتی من عاشقتممممممممممم، به بزرگیت قسمت میدم کوچولوی منو حفظ کنی... [ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 19:16 ] [ maman joon ]
چطوری گل کوچولوی من؟ ![]() امروز 7 روز از سال جدید گذشته و مهمونامون رفتن و دوباره مامانی موند وتنهائیاش... سال 1390 واسه من خداروشکر سال خوبی بود و بهترین اتفاقی هم که واسم افتاد لذت چشیدن طعم مادر شدن بود....خدایا ممنونتم که این کوچولو رو تو وجود من گذاشتی خدایا امشب خیلی نزدیک به خودم حست میکنم....خیلی سپاسگزارتم خیلی زیاد...واسه همه ی نعمتها و رحمت هایی که بهم دادی...امشب یه حس عجیبی دارم خیلی زیاد شکر گزارتم....خودت از دلم خبر داری....خدایااااااااااااا عاشقتتتتتتتتتتتتتتم خداجونم عزیزان منو حفظ کن و خودت دلشونو شاد کن.... این پسر کوچولویی که تو وجودم گذاشتی که حالا وجودم به وجودش وابسته شده رو خودت نگهداریش کن....یه کاری کن همش محکم به من ضربه بزنه که خیالم راحت باشه و الکی نگران نشم. به امید اون روز که تو بغلم بگیرمت پسملی جووووونم اینم عکس مامانی با گل پسریش که با سفره هفت سین گرفتم، شیکمم رو ببین گل پسری....ببین چه جوری رفتی توی شیکم من فدات بشم....
[ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 21:53 ] [ maman joon ]
سلام قشنگ کوچولوی من
امروز سه شنبه روز اول سال 1391 هست عید شما مبارک باشه آقای کوچولوی من امسال عید ساعت 8:44 صبح بود. اولین عیدی که من و تو با همیم، ایشالله سالیان سال صحیح و سالم در کنار ما باشی.... موقع تحویل سال نو خیلی دعا کردم از خدا خواستم توی شکمم صحیح و سالم باشی و خوب رشد کنی و به سلامتی به دنیا بیای عزیزکم... شیطون کوچولوی من مامانی سرما خورده و حالم خیلی بده، کمرمم شدید درد میکنه، مامانی اینا و دایی ها هم از مشهد اومدن خیلی داره بهمون خوش میگذره پسملی جونم تازه همه امسال به شما هم عیدی دادن خیلی حال داد مامان جونی راستی گل مامان امروز 26 هفتت تموم شد، تا الان 6 ماهه که توی وجودمی، خیلی دوستت دارم ولی یکم خوابالو تشریف داری پسرم مامانو نگران میکنی .فقط از خدا میخوام که خوب و سلامت باشی مراقب خودت باش مامان گلی.... بوس بوس واسه آقا کوچولوی قشنگم اینم عکس سفره هفت سینی که مامانی چینده:
[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 18:33 ] [ maman joon ]
سلام گل پسری جونم خوبی مامان جونی؟ امروز سه شنبه 23 اسفند 1390 هست و پسر قشنگ من 25 هفتش تموم شد هورااااااااااااااااااااااااا امروز صبح نوبت دکتر داشتم، من و بابایی ساعت 9.30 صبح رفتیم دکتر و سونو کرد گفت همه چی شکر خدا خوبه و منم خوشحال که دوباره تو سونو دیدمت الهی فدای دست وپاهای کوچول موچولت بشم مادر....قلبتم اینقد خوشمل میزد فدات بشم مامانی اینروزا خیلی کمر درد شدید دارم.....ماشالله بزرگ شدی و داری به کمر من فشار میاری مهم نیست من همه چی رو تحمل میکنم فقط تو خوب باش و حسابی رشد کن. بارداری یه حس قشنگیه هم سختیاش زیاده هم لذتاش، واسه مشکلات و سختیاش راه درمانی نیست و فقط باید تحمل کرد، لذتشم به حدی شیرین و دلچسبه که فقط باید تجربش کرد تا مزه شو چشید.... از دکتر که برگشتیم همچین شیطون شده بودی عزیزکم بابایی دستشو گذاشته رو شیمکم میگه فک کنم پسر طلا بکسور شده مامان جونی ایشالله تا روز جمعه مامانی اینا از مشهد میان پیش ما و من خیلی خوشحالم... پسمل قشنگم مواظب خودت باش خیلی زیاد دوستت داریم بوس بوس واسه گل پسرم [ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 23:22 ] [ maman joon ]
سلام پسر قشنگم در چه حالی مامانی؟ اینروزا خیلی شیطون شدی یه لگد درست و حسابی میزاری ولی شب که بابایی میاد همچین بالا پایین میپری قربونت بشم من، بابا مهدی هم ذوق میکنه و دستش همش رو شکم منه و تورو حست میکنه و میگه چکارش داری پسرمو باباشو دوست داره خب الهی قربونت بشم مامانی ....امروز جمعه ست ومن خیلی دلم گرفته اومدم اینجا تا یکم باهات دردو دل کنم درد غربت خیلی سخته پسرم....عصرا که میشه بابایی میره سر کار و منم تنها تو خونه....خیلی سخته که درو از رو خودت قفل کنی و بشینی تو خونه....بعد چقدر تلویزیون ببینی....چقدر بری تو اینترنت....چقدر کتاب بخونی....چقدر کار خونه بکنی که سرت گرم بشه....خیلی سخته از بیکاری و تنهایی ندونی چکار کنی....دلت بگیره، دلت تنگ باشه، تنـــــــــــــگه تنــــــــــــــــــــگ اشک توچشات باشه ولی به خاطر زندگیت تحمل کنی ولی من تحمل میکنم چون از زندگیم راضیم، چون عاشق بابا مهدی ام، زندگی کردن باهاش رو دوست دارم و حالا هم که خدا بهمون لطف کرده و تو با قدمای کوچولوت داری میای که رنگ و بوی تازه ای به زندگیمون بدی....خدایا واسه همه چی شکرت همیشه با خودم میگفتم اگه تو دختر باشی در آینده هیچوقت نمیزارم به راه دور و غربت بری که خدا خواست که شما پسر ناناز من باشی...مرد کوچولوی من باشی.... از وقتی توی شکممی خیلی خودمو کنترل میکنم که دلم نگیره، که اشکام نیاد پایین که خدایی نکرده روت اثر بد نزاره..... دوست دارم بهترین محیط رو واسه رشدت فراهم کنم...تو باید تو آرامش بزرگ بشی تو لایق بهترین ها هستی پسملی قشنگ من.... خدایا ممنونتم که منو لایق مادر شدن دونستی.... شاید وقتی بیای دیگه این بغض مامانی هیچوقت نترکه.....خدا مهربونی کرده تورو فرستاده واسه من که همدم تنهاییام باشی...که همزبونم باشی...که دیگه چشام به تلفن نباشه که با یکی حرف بزنم، دیگه همه حرفامونو با هم بزنیم، که وقتی بابایی سرکاره دوتایی با هم بریم بیرون، بریم پارک....با هم عشق زندگی رو بکنیم. این روزا خیلی دلم تنگههههههههههه ولی همش به روزای خوش آینده فکر میکنم ..... به روزی که تو رو واسه اولین بار تو بغلم میگیرم الهی فدات بشم که دارم باهات حرف میزنم و واست مینویسم اشکامم تو چشامه ولی نمیزارم بریزه، تو هم هی بهم تلنگر میزنی، فهمیدی مامانی دلش گرفته...... قربونت بشم عزیزکم که باهات حرف زدم دلم باز شد خیلی دوستت دارم عشق کوچولوی من.... خیلی مراقب خودت باش گلکم...خوب رشد کن که زودی بیای دنیامونو عوض کنی خدای مهربونم خودت از شازده پسر من نگهداری کن...
[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 19:46 ] [ maman joon ]
سلام عزیز دلم امروز سه شنبه 9 اسفند 1390 هست و پسر گل من 23 هفتش تموم شد....هوراااااااااااااا مامان جونی خیلی ماشالله داری بزرگ میشی...دیگه همش تکوناتو حس میکنم خداروشکر. اگه یه چند ساعتی تکون نخوری اینقد ناراحت و نگران میشم، بغضم میگیره. دیشب با بابایی رفتیم سونوگرافی قبلشم یه بستنی گنده خوردم که آقای دکتر حسابی تکوناتو ببینه....همین که دکتر دستگاه رو گذاشت رو شکمم گفت ماشالله پسررررررررررره... بعدم گفت همه چی طبیعی و خوبه ،من و بابا ذوق میکردیم که صحیح و سالم میدیدیمت گلم وای مامانی همچین پاهاتم باز کرده بودی فدات بشم مرد کوچولوی من....قلبتم اینقد تند تند میزد( 150 تا در دقیقه) بشم، از خدا میخوام همیشه صحیح و سالم باشی اینم عکس سونوگرافیت عزیزم
ببین چه جوری تو شکم مامانی قرار گرفتی فدات بشم آقا کوچولوی من اینروزا ما زندگی خوبی با هم داریم یه حس خیلی زیبا......... تو در منی و بامنی، حست میکنم لحظه به لحظه..... آرزومه که زودتر سالم بیای توی بغلم ولی میدونم بعدش دلم برای این همزیستی تنگ میشه... عاشقتم پسمل نازم، اینقد باهات انس گرفتم.... چند شبه خیلی اذیتم ،تا صبح خوابم نمیبره همش پاهام میگیره....نفسم تنگه ...دل و کمرم درد میگیره ولی فقط میخوام تو حالت خوب باشه عزیز دوست داشتنی من دیشب بعد از سونو رفتیم واست یکم لباس خریدم گلی کوچولو.....اینقد ذوق دارم که واست چیزی میخرم، دیگه فک کنم اکثر وسیله هاتو خریدم.....یه سه چرخه ی خوشگلم واست خریدیم مطمئنم ازش خوشش میاد ... دیگه داریم آماده ی قدمای کوچولوت میشم قشنگ من...... خداجون مهربونم خودت از کودکم نگهداری کن... [ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 19:49 ] [ maman joon ]
سلام عشق کوچولوی مامان امروز سه شنبه 2 اسفند 1390 هست و پسر گل من 22 هفتش تموم شد... مامانی الان شما 5 ماهه که داری تو شکم من و همراه من زندگی میکنی، الهی قربونت بشم امروز مامانی حالش زیاد خوب نبود من خیلی درد دارم و احساس سنگینی میکنم. ولی این حس خیلی زیباست که یه موجود دیگه توی وجود منه....خدایا شکرت فدات بشم خوب خوب رشد کن و هرچی میخوای بزرگ بشو مرد کوچولوی من.... تازه امروز لگداتو خیلی بیشتر حس کردم، دلم ضعف میره واسه اون دست و پاهای کوچولوت که هی به شیمک مامانی میزنی و فرار میکنی..... امیدوارم صحیح و سالم رشد کنی و به سلامتی بیای تو بغلم.... بوس بوس واسه پسملی قشنگم. [ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 18:9 ] [ maman joon ]
|
||
| [ طراحی : 3 سوت دانلود ] [ Weblog Themes By : www.3sotDownload.com ] | ||